۱۳ آبان روزی بود که دیپلمات های امریکایی به مدت ۴۴۴ روز ایر ایرانیان بودند! که ۳۰ سال است تاوان این حرکت زشت را می دهیم.
این عکس را که در جریان گروگانگیری ایرانیان در امریکا گرفته شده ببینید و خودتان قضاوت کنیدکه چرا چهره ایران و ایرانی در دنیا سیاه شد!

تو که اینجا باشی دنیا سهم من میشه همیشه.
روزهای آفتابیه من با تو که ابری نمیشه.
بی خیال از اینجا رفتی پشت سر نگاه نکردی!
تو دلت نگفتی پس اون همه خاطره چی میشه؟!
اگه مهربون می موندی دیگه تنها نمی موندم
خودم را پیدا می کردم توی شب جا نمی موندم!
لا اقل یه بار بی انصاف یه سلامی یه کلامی!!
کاشکی همون لحظه اول نامه هات را می سوزوندم.
گوش بده به حرفام امشب اگه خوابی یا که بیدار؟
این جدایی تا ابد نیست برو به امید دیدار.
اگه یه روزی دل تو باز تنگ گریه های من شد!
وعده ما کنج حسرت زیر سایه سپیدار.
نوشتم نه به این خاطر که فکر کنید یه عاشقم که کارم شده گریه و انتظار کشیدن برعکس زندگیم جریان داره و خیلی خوب هم داره پیش میره اما هیچ وقت نمی تونم اتفاق های مهم زندگیم را فراموش کنم مخصوصا اتفاقی که باعث شد به عشق اعتقاد پیدا کنم (چون قبلش پیرو نیچه بودم که میگه:این نیاز زن و مرد به همدیگر است که آنها را به هم وابسته می کند نه عشق.)اتفاقی که باعث شد بفهمم که دلتنگی یعنی چه؟اتفاقی که باعث شد تا خیلی چیز هایی که تا اون روز واسم با ارزش و یا مهم بود را کنار بذارم فقط برای اینکه با کسی باشم که هر موقع باهاش حرف میزدم (و میزنم!)مثل بچه ها میشم که خیلی زود گول می خورن و میشه هر طرف که می خوای ببریشون!
نوشتم فقط برای اینکه می خوام به همه بگم عشق فقط مال بچه دبیرستانی ها نیست و میشه یه آدم با سن و سال من و قد و هیکل (به این بزرگی!) و کسی که ادعاش سر به فلک می کشید هم اتفاق بیفته و اونا K.O(ضربه فنی)کنه.
شاید خنده دار باشه اما چون من به هیچ وجه با گریه و ذاری و ...موافق نیستم می خوام تا اونجایی که ممکن باشه واسم این روز را همیشه جشن بگیرم و خوشحال باشم واسه ناراحتیم.(روش ایرانیان باستان) شاید به خاطر همین کارای عجیب و غریبم باشه که الان دارم این پست را میزنم و می خوام روزی را جشن بگیرم که باعث دلتنگیم بوده وگرنه سالگرد جشنی را می گرفتم که کل فامیل واسش جمع می شدند.
همه میگن خب شکر خدا عمرش را کرده بود اما من می گم که کمش بود این عمر بلند.
اونم رحمت خدا رفت امشب.شابد دیگه هیچ بهونه ای واسه دور هم جمع شدن نداشته باشیم.اصلا دیگه جایی واسه دور هم بودن نداریم همون خونه ۸۰-۹۰ متری(که من توش بزرگ شدم و کلی خاطره ازش دارم)همیشه که جمع میشدیم تنگ بود واسمون جای سفره هم توش نمیشد اما الان دیگه همون را هم نداریم.
دیگه جایی را ندارم که هر جمعه شب برم اونجا.چفدر دل تنگم الان.
دیگه وقتی میرم تو اون خونه کسی نیست که وقتی داد می کشم "سلام ننجون"جوابم را بده.
دیگه وقتی میرم توی اون خونه یه پیرزن نیست اونجا که منتظرم باشه و وقتی میرسم به تختش ببوسمش.
دیگه وقتی میرم اونجا کسی نیست که وقتی لیچارد(اصطلاجی بود که همیشه به حرف یاوه می گفت!)می گم بزنه زیر خنده.(آخرین بار بهم گفت ننه دیگه بزرگ شدی الان ماشاالله ۲۴ سالته مهندسی دیگه لیچارد نگو مردم پشت سرت حرف می زنن!)
دیگه وقتی میرم اونجا یه پیرزن روی یه مبل نشسته که من برم بشینم روی یه صندلی آبی آهنی کنارش
یه بار بم گفت ننه یعنی واسه عروسی تو من هستم گفتم آره چرا نباشی!گفت من که نمی تونم بیام!گفتم با همون کت و شلوار دومادیم میام میبرمت!گفت انگار عروسه میذاره بیای دنباله من!گقتم عروسه غلط کرده شما دستور بده من مبام!زد زیر خنده گفت آی آپارتی(اینم اصطلاجش بود واسه آدم بد و جنس و زبون باز!)
دیگه دیگه دیگه
الان خیلی دل تنگم.
و کیبورد خیس شده چشمام هم دیگه جایی را نمی بینه.
دلم می خواد بلند بلند گریه کنم اما نمیشه ساعت ۲ صبحه.
خدا رحمتش کنه.
اگر نمیتوانی بالا بروی، سیب باش تا افتادنت اندیشه ای را بالا برد.
دکتر علی شریعتی
از خودم!
از یه دختر خانم!
از زندگی!
اما این را از ته دل میگم:
"خدایا شکرت.شاید صلاح این بوده پس من فقط گردن کج می کنم و می گم راضیم به رضایت"
با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم بهتر تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم.
دکتر علی شریعتی
تنها، در لغت به معنای یکتا و منزوی، هردو به کار رفته است. اگر لفظ یکتا را برای خدا و منزوی را برای دیکتاتورها در نظر بگیریم، هر دو از یک ریشه لغوی منقسم شده اند و در ذات مختلفند. تفاوت میان خدا و دیکتاتور همینجاست و بی شک آنکه خدا باور است، دیکتاتور را برنمیتابد و آنکه به طاعت و پذیرش دیکتاتور مبادرت می کند، بی خداست.
برگرفته از وبلاگ مرد پاسدار شرق
فعلا همه چیز بر وفق مراد است و این جایه شکر داره.
خدایا شکرت که هوایم را هنوز داری و می دونی یکی این پایین داره صدات می زنه و جوابش را میدی!
۱-به قول یکی از دوستام گلادباتور شدن بد دردیه آخه فراموشی میاره!![]()
۲-دلم واسه خیلی ها تنگ شده و دوست دارم بازم ببینمشون در قالب همون گروه کوه نوردی.
۳- به قول یکی دیگه از دوستام: سسسسسسسسسسسسسسسسنگ!(یادش به خیر)
۴- اوضاع روحی مناسبی ندارم دلم گرفته و تا کوه نرم خوب نمیشم اما تا جمعه هفته دیگه باید صبر کنم!![]()
۵-این هفته فقط می خوام به یه چیز فکر کنم فقط کار کار کار!
۶-آخه دوباره فیلم(نوعی حیوان و نه movie ) یاد هندستون افتاده!(بر می گرده به شماره ۵)
"If you are a Gladiator your duty is not dying,It is fighting until death to be alive"
جمله از خودمه.
گرگها خوب بدانند, در این ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
اگر آبی نیست ، نترسید ، که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هـــــــــنوز
*
زهرا رهنورد
اول نادیده ات می گیرند،
بعد مسخره ات می کنند،
سپس با تو مبارزه می کنند،
امــا در نــهــایــت پـــیــروزی بــا تـــوســـت.
«ماهاتما گاندی»
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...
و اين، رنج است.
همه حا بحث درگیری است.بحث چماق به دست ها!بحث کتک خوردن هاست!
نمی دانم اما چرا اما شخصا با این گونه رفتار ها موافق نیستم!با تظاهرات.با شیشه شکستن ها.با اینگونه برخوردهای پلیس و.....
مقام معظم رهبری گفتند:روز بعد از انتخابات باید روز صبر و مدارا باشد.اما کو گوش شنوا؟!!!
تمام این نا امنی ها تمام این برخورد ها و.... تقصیر وزارت کشور است.اگر راهپیمایی آرامی می شود چرا برخورد!اگر مردم معترض هستند چرا آنها را به خار و خاشاک تشبیه می کنید؟!!!چرا آنها را طرفداران یک تیم شکست خورده تشبیه می کنید آقای رئیس جمهور!؟این از اصول دموکراسی نیست!
برای کشته شدگان این روزها از خداوند طلب آمرزش می کنم.
از این فضای انتخابات! از این مردم که هر چه ۴ سال فریاد کشیدیم که : راه را اشتباه می روید.هر چه من و امثال من نعره زدیم که: نباشید جز حزب باد! هر چه گفتیم که:آرمانتان را بشناسید و این قدر سریع گذشته را فراموش نکنید!فایده نداشت که نداشت. حال این جو درست شده است که همه می پرسند: راست می گویی!!!؟و برای حمایت از یک نامزد خیابان را بند می آورند!می رقصند به چه دلیل نمی دانم؟!
نامزد هایی که هر روز حرف هایی در مورد هم می زنند و فردا دیگری دفاعیه ای می خواند!همین مردمی که این طور از نامزدهایشان حمایت می کنند ۴ سال دیگه همان نامزد که رای آورده را نفی می کنند(کاری که با سید محمد خاتمی کردند).
از خانواده ام که هنوز این حق را به خود می دهند که به جای من تصمیم بگیرند.چقدر جالب است که هنوز من را به رسمیت نمی شناسند! و دلیلش را خود نمی دانم.هنوز من را آنقدر پخته نمی دانند که بگذارند در بعضی ضمینه ها من محوریت داشته باشم نه آنها.
از خودم که هنوز بر سر دو راهی ام.بر سر دوراهی که یک سویش پیشرفت و موفقیت است با ۱ سال عقب ماندن از زندگی و به قیمت گذشتن و رفتن.گذشتن از آرزوها و جوانی کردن ها.گذشتن از زندگی که الان می خواهم و نه ۱۰ سال دیگر. و سوی دیگر زندگی رنگی که الان می خواهم اما بدون موفقیتی چشمگیر و شاید هم موفقیتی در کار باشد بر حسب شانس و رویداد اما قطعی نیست.جوانی خواهم کرد راه دیگران را میروم دنباله روی می کنم که از این روش متنفرم من راه خود را می خواهم.می خواهم پیشتاز باشم در طلایه سپاه و نه پیاده نظام سپاه!این خواسته در راه اول است.چقدر سخت است این انتخاب.
سپاس خدایی را که جرات را ارزانی کرد به وجودم و تفکر و تامل را هدیه داد.
۱-عاشق رنگ سبزم!
۲-دوست جدیدم را با sms دادن گیج کردم.فکر کنم از sms بازی خوشش نمیاد!
۳-زود تر از باقی می گم: خاتمی به اصفهان خوش آمدی!
۴-خوندن کتاب قلعه حیوانات را به همه توصیه می کنم.
|
من ، تابِ خدا بودن ِ خود را نداشـتم؟ روزیکه درمن، عشق پیداشد نمیتوانستم باورکنم که سرچـشمه عشقـم
روزی که ، آزادانه خواستم ، باورنمیکردم که میتوانم آزادانه بخواهم
روزیکه حقیقتی عالی درمن ، پدیدارشد به آن شک ورزیدم
روزیکه معیار، برای نیک وبد گذاشتم منکر «ِ اندازه بودن ِ خود » شدم
روزیکه بزرگی خود را دیدم گفتم که : خود ، چه بازیگر خوبیست
روزیکه نقش جهان را آفریدم به مخلوقیت خود ، ایمان آوردم
روزی که جشن خوشبختی خودرا گرفتم گفتم : فقط خدا میتواند خوشـبخت باشد
روزی که به دانائی رسیدم نشان دادم که دانائی من ، فقط نادانیست
روزی که همدرد دیگری شدم گفتم که من سنگدلم ، که همدردی را نمیشناسد
من، هرچه زیبائی ، بزرگی ، نیکی بود از « خود » ، بیرون ریختم
من ، خودم را با شادی ، ازخودم راندم و همه چیزها ، که گرداگرد من بودند آن بزرگی و زیبائی و نیکی را ربودند وازآن ِ خود ساختند وهمه چیزها درجهان من ، خدا شد خودم ، در خـدایـم ، تبعید شد
من ، خدائیهای خود را نمیتوانستم تاب بیاورم و هنوز، شرم ازخدابودن خود ، دارم ودوست میدارم که همه را، غیرازخود، خدا سازم تا از بـزرگیها و زیبائیها و نیکیهایم ، شرمگین نشوم من ازخوب بودن ، زیبا بودن ، بزرگ بودن خود شـرم دارم ولی هنگامیکه در خدایم ، مینگـرم نمیدانم چرا از خدا یم نیز ، شرمگینم نگاه به چهره او ، مرا به یاد بزرگیها وزیبائیها و نیکی هایم میاندازد که بسیاربا آنها آشنایم آنها ، ازخودِ نفرین ساخته ام، سرچشمه میگیرند که ازخـود ، مـیـپـوشـانـم و هرروز ، ازخود ، با نفرت ، بیرون میرانم و هرروزآنهارا به آسمان، تبعید میکنم واین خـودِ تـبـعـیـدیـم ، خدائی فرازپایه شده است که برمن ، حکم میراند
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم،
در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
.باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد
:يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
.پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
.ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
.تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
.آسمان صاف و شب آرام
....
يادم آيد تو به من گفتی
: از اين عشق حذر کن!لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
!آب، آيئنه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
!باش فردا که دلت با دگران است
!تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن
!با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
! من نه رميدم نه گسستم.باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
!تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
!حذر از عشق ندانم
. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!...
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم
.پای در دامن اندوه کشيدم
.نگسستم، نرميدم
...رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
!نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
!نه کنی از آن کوچه گذر هم
!...بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
...فریدون مشیری
امان از انتخابات که خیلی سرم را شلوغ کرده!
امان از دست این دانشگاه که دوباره امتحاناش نزدیکه!
امان از دست این رسانه ملی که همش دروغ میگه!
.
.
.
امان از دست خودم که نمی تونم بی تفاوت از کنار قضایای اطرافم بگذرم!
۱-حدود ۳-۲ روز پیش یه دوست جدید پیدا کردم که دوست دارم همیشه خنده را رو لبهاش ببینم.
۲-فقط میر حسین موسوی
۳-از این به بعد زود به زود به روز می کنم.
۲۳ ساله شدم اما....
هنوز از بابام پول تو جیبی می گیرم!
هنوز مثل بچه ها وقتی خوشحالم می خندم و همه می دونند که خوشحالم و وقتی ناراحتم همه می پرسن چی شده!
هنوز نسبت به هیچ چیز و هیچ کس احساس مسئولیت نمی کنم!
هنوز منتظر یه معجزه هستم تا اوضاعم بهتر بشه!
هنوز جوراب هام را ۱۰ روز یه بار می شورم!
هنوز نفهمیدم عشق یعنی چی؟!
هنوز پنج شنبه شب را به متر کردن خیابان نظر و خاقانی طی می کنم!
هنوز از اینکه بستنی قیفی را لیس بزنم لذت می برم!
هنوز از اینکه تا نصف شب فیلم ببینم احساس شعف می کنم!
هنوز وقتی میرم شهر بازی جیغ می کشم!
هنوز وقتی یه ماشین توپ و یا یه خانوم ... می بینم میگم خوش به حال صاحب و شوهرش!!!
هنوز امریکا واسم مدینه فاضله است!
و این بود و است زندگی من!
تو گلوش شکسته فریاد ، خیلی وقته رفته از یاد
شیرِ باوقارِ جنگل ، پُشتِ میلههای فولاد
روی یالای بلندش ، سایهی مگس نشسته
نا نداره که بغرّه شیرِ پُر غرورِ خسته
خسته از دوری چشمه ، خسته از این قفسِ تنگ
غربتِ جنگلُ ریخته تو دوتا چشمِ عسلْ رنگ
نمیدونه چرا اینجا همه میلهها بُلندن
آدمای پُر هیاهو به سکوتِ اون میخندن
شیرِ پیرِ باغ وحشِ شهر ما ،
یه ماهه هیچی نخورده آدما !
نعره کن ! شیرِ قشنگم ! چرا بی صدا نشستی ؟
نعره سر کن تا بدونن که هنوز تو زنده هستی !
نکنه غرورِ جنگل تو دلت نمونده باشه !
نکنه سکوتِ اینجا صداتُ سوزونده باشه !
یادِ این آدما بنداز که تو اون شیرِ بزرگی !
حریفِ صد تا پلنگی ، حریفِ یه گلّه گرگی !
نعره کن ! شیرِ قشنگم ! چرا بی صدا نشستی ؟
حالا که موقع خواب نیست ، واسه چی چشماتُ بستی ؟
شیرِ پیرِ باغ وحشِ شهر ما ،
دیگه دِق کرده وُ مُرده آدما !
یغما گلرویی
هستم چون مي خواهم كه باشم.
ببخشيد نبودم خيلي كار داشتم خيلي به قول اون غر غرو (در نظرات منو برق گرفته)پروژه هام خيلي سنگين شده!
اين چندوقت خيلي ها را ناراحت كردم پسر عمم حمزه كه وسط كار ولش كردم(خداييش ديگه نمي تونستم ادامه بدم)و...... و مهمتر از همه خودم!
مي خوام كه همه من را ببخشن اما خودم نمي تونم خودم را ببخشم!
اگر به خانه ي من آمدي"...برايم مداد بياور.....مداد سياه...مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.....نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!
يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!
يك تيغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم.... سرم هوايي بخورد... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !
نخ و سوزن هم بده، براي زبانم مي خواهم ... بدوزمش به سق.....اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود......مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور كنم !
پودر رختشويي هم لازم دارم.....براي شستشوي مغزي....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند... تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت... مي داني كه؟ بايد واقع بين بود !
صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير......مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه مي زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند !
تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم يك پلاكارد بخر.......به شكل گردنبند.....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:
دوباره سلام!
هر چقدر خواستم که بلاگ نویسی را بذارم کنار نشد!
دلم واسه وبلاگم-درد دل کردن ها-....... و دلم واسه خودمم تنگ شده بود!
راستی حال بابام خوبه شکر خدا.از دعاهاتون ممنونم.





آقای بشار اسد
امروزبه ایران می آید. در این مدت و پس از آن که سوریه احساس خطر
جهانی کرد، رسما وارد مذاکرات با واسطه با اسرائیل شد ویکی دو روز پیش پایان
مذاکرات اعلام شد و لبنان را به رسمیت دیپلماتیک شناخت و در کاخ الیزه مورد
استقبال قرار گرفت و نه تنها پرونده ی مطرح خود را از روی میز خطرات جهانی جمع کرد
بلکه به عنوان نماینده ی فرانسه و غرب برای نصیحت کردن ایرانی ها ماموریت سفر به
تهران پیدا کرده است. سابقه ی روابط برادرانه با ایران، به سوریه امکان داده که از
برگه ی ایران هم استفاده کند و در روزهای آغاز رابطه با اسرائیل، سفر قیمتی به ایران
کند که هم ارتباطات جدید با اسرائیل را با استقبال گرم ایرانی ها در بین مردم جهان
اسلام کمرنگ کند و هم در نقش واسطه ی غرب در صحنه ی ایران حاضر باشد.
ما که بخیل نیستیم. سوریه خطرات و تهدیدات جهانی را برای کشورش مهم و تاثیر گذار
می داند واز همه ی برگها حتی برگ رابطه با ایران بعد از آن همه پشیبانی سیاسی و
اقتصادی ایرانی ها، برای تنظیم روابط با جهان استفاده می کند. درست بر عکس ما که
معمولا وقتی سوریه دارای مشکل سیاسی جهانی می شده، از راه های مختلف به سوریه
اعلام دوستی می کنیم تا مشکلات سیاسی بیشتری را استقبال کرده باشیم. البته تا
وقتی تصمیم و اراده ای در دیپلماسی وجود نداشته باشد که مشکلات بین المللی را کم
کنیم و از آنها استقبال نمائیم، چاره ای هم جز این نداریم که برگه ی معاملات
دیگران بشویم. در هر حال امیدواریم به آقای بشار اسد خوش بگذرد.
به نقل از وب سایت محمد علی ابطحی(مشاور رییس جمهور سابق و آینده!)