تبليغاتX
آزاد اندیش پارس

 

گرگها خوب بدانند, در این ایل غریب

                             گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

                                                      گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

                                                                                توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

  اگر آبی نیست ، نترسید ، که در قافله مان

                      دل دریایی و چشمان تری هست هـــــــــنوز

*

 زهرا رهنورد

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت توسط رها |

اول نادیده ات می گیرند،

بعد مسخره ات می کنند،

 سپس با تو مبارزه می کنند،

 امــا در نــهــایــت پـــیــروزی بــا تـــوســـت.

«ماهاتما گاندی»

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت توسط رها |

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش  در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛  عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد  سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت توسط رها |

خدایا کفر نمی‌گویم، ،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت توسط رها |

خیابان ها شلوغ است.شهر امن نیست!همه جا افراد نیروی انتظامی با سلاح های مخصوص اختشاش!

همه حا بحث درگیری است.بحث چماق به دست ها!بحث کتک خوردن هاست!

نمی دانم اما چرا اما شخصا با این گونه رفتار ها موافق نیستم!با تظاهرات.با شیشه شکستن ها.با اینگونه برخوردهای پلیس و.....

مقام معظم رهبری گفتند:روز بعد از انتخابات باید روز صبر و مدارا باشد.اما کو گوش شنوا؟!!!

تمام این نا امنی ها تمام این برخورد ها و.... تقصیر وزارت کشور است.اگر راهپیمایی آرامی می شود چرا برخورد!اگر مردم معترض هستند چرا آنها را به خار و خاشاک تشبیه می کنید؟!!!چرا آنها را طرفداران یک تیم شکست خورده تشبیه می کنید آقای رئیس جمهور!؟این از اصول دموکراسی نیست!

برای کشته شدگان این روزها از خداوند طلب آمرزش می کنم.

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت توسط رها |

حس سنگینی است.دلیلش را نمی دانم اما هر چه هست ناشی از عوامل اطرافم است.

از این فضای انتخابات! از این مردم که هر چه ۴ سال فریاد کشیدیم که : راه را اشتباه می روید.هر چه من و امثال من نعره زدیم که: نباشید  جز حزب باد!  هر چه گفتیم که:آرمانتان را بشناسید و این قدر سریع گذشته را فراموش نکنید!فایده نداشت که نداشت. حال این جو درست شده است که همه می پرسند: راست می گویی!!!؟و برای حمایت از یک نامزد خیابان را بند می آورند!می رقصند به چه دلیل نمی دانم؟! نامزد هایی که هر روز حرف هایی در مورد هم می زنند و فردا دیگری دفاعیه ای می خواند!همین مردمی که این طور از نامزدهایشان حمایت می کنند ۴ سال دیگه همان نامزد که رای آورده را نفی می کنند(کاری که با سید محمد خاتمی کردند).

از خانواده ام که هنوز این حق را به خود می دهند که به جای من تصمیم بگیرند.چقدر جالب است که هنوز من را به رسمیت نمی شناسند! و دلیلش را خود نمی دانم.هنوز من را آنقدر پخته نمی دانند که بگذارند در بعضی ضمینه ها من محوریت داشته باشم نه آنها.

از خودم که هنوز بر سر دو راهی ام.بر سر دوراهی که یک سویش پیشرفت و موفقیت است با ۱ سال عقب ماندن از زندگی و به قیمت گذشتن و رفتن.گذشتن از آرزوها و جوانی کردن ها.گذشتن از زندگی که الان می خواهم و نه ۱۰ سال دیگر. و سوی دیگر زندگی رنگی که الان می خواهم اما بدون موفقیتی چشمگیر و شاید هم موفقیتی در کار باشد بر حسب شانس و رویداد اما قطعی نیست.جوانی خواهم کرد راه دیگران را میروم دنباله روی می کنم که از این روش متنفرم من راه خود را می خواهم.می خواهم پیشتاز باشم در طلایه سپاه و نه پیاده نظام سپاه!این خواسته در راه اول است.چقدر سخت است این انتخاب.

سپاس خدایی را که جرات را ارزانی کرد به وجودم و تفکر و تامل را هدیه داد.


۱-عاشق رنگ سبزم!

۲-دوست جدیدم را با sms دادن گیج کردم.فکر کنم از sms بازی خوشش نمیاد!

۳-زود تر از باقی می گم: خاتمی به اصفهان خوش آمدی!

۴-خوندن کتاب قلعه حیوانات را به همه توصیه می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19ساعت توسط رها |

من ،

تابِ خدا بودن ِ خود را نداشـتم؟

روزیکه درمن، عشق پیداشد

نمیتوانستم باورکنم که سرچـشمه عشقـم

 

روزی که ، آزادانه خواستم ،

باورنمیکردم که  میتوانم آزادانه بخواهم

 

روزیکه حقیقتی عالی درمن ، پدیدارشد

به آن شک ورزیدم

 

روزیکه معیار،  برای نیک وبد گذاشتم

منکر  «ِ اندازه بودن ِ خود » شدم

 

روزیکه بزرگی خود را دیدم

گفتم که :  خود ، چه  بازیگر خوبیست

 

روزیکه  نقش جهان را آفریدم

به  مخلوقیت خود ، ایمان آوردم

 

روزی که جشن خوشبختی خودرا گرفتم

گفتم : فقط خدا میتواند خوشـبخت باشد

 

روزی که  به دانائی رسیدم

نشان دادم که دانائی من ، فقط نادانیست

 

روزی که همدرد دیگری شدم

گفتم که من سنگدلم ، که همدردی را نمیشناسد

 

من، هرچه زیبائی ، بزرگی ، نیکی بود

از « خود »  ، بیرون ریختم

 

من ، خودم را با شادی ، ازخودم راندم

و همه چیزها ، که گرداگرد من بودند

آن بزرگی و زیبائی و نیکی را ربودند

وازآن ِ خود ساختند

وهمه چیزها درجهان من ، خدا شد

خودم ، در خـدایـم ، تبعید شد

 

من ، خدائیهای خود را نمیتوانستم تاب بیاورم

و هنوز، شرم ازخدابودن خود ، دارم

ودوست میدارم که همه را، غیرازخود، خدا سازم

تا از بـزرگیها و زیبائیها و نیکیهایم ،

شرمگین نشوم

من ازخوب بودن ، زیبا بودن ، بزرگ بودن خود

شـرم دارم

ولی هنگامیکه در خدایم ،  مینگـرم

نمیدانم چرا از خدا یم نیز ، شرمگینم

نگاه به چهره او ،

مرا به یاد بزرگیها وزیبائیها و نیکی هایم میاندازد

که بسیاربا آنها آشنایم

آنها ، ازخودِ نفرین ساخته ام، سرچشمه میگیرند

که ازخـود ، مـیـپـوشـانـم

و هرروز ، ازخود ، با نفرت ، بیرون میرانم

و هرروزآنهارا به آسمان، تبعید میکنم

واین خـودِ تـبـعـیـدیـم ،

خدائی فرازپایه شده است

 که برمن ، حکم میراند

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت توسط رها |

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه که بودم،

در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.

پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام.

...

يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!

آب، آيئنه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!

با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.

باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!

حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!

...

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم.

پای در دامن اندوه کشيدم.

نگسستم، نرميدم...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!

نه کنی از آن کوچه گذر هم!...

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

فریدون مشیری

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت توسط رها |

امان از کمبود وقت!

امان از انتخابات که خیلی سرم را شلوغ کرده!

امان از دست این دانشگاه که دوباره امتحاناش نزدیکه!

امان از دست این رسانه ملی که همش دروغ میگه!

.

.

.

امان از دست خودم که نمی تونم بی تفاوت از کنار قضایای اطرافم بگذرم!


۱-حدود ۳-۲ روز پیش یه دوست جدید پیدا کردم که دوست دارم همیشه خنده را رو لبهاش ببینم.

۲-فقط میر حسین موسوی

۳-از این به بعد زود به زود به روز می کنم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت توسط رها |

امروز ۲۵ بهمن و ۱۴ فوریه تولد منه.

۲۳ ساله شدم اما....

هنوز از بابام پول تو جیبی می گیرم!

هنوز مثل بچه ها وقتی خوشحالم می خندم و همه می دونند که خوشحالم و وقتی ناراحتم همه می پرسن چی شده!

هنوز نسبت به هیچ چیز و هیچ کس احساس مسئولیت نمی کنم!

هنوز منتظر یه معجزه هستم تا اوضاعم بهتر بشه!

هنوز جوراب هام را ۱۰ روز یه بار می شورم!

هنوز نفهمیدم عشق یعنی چی؟!

هنوز پنج شنبه شب را به متر کردن خیابان نظر و خاقانی طی می کنم!

هنوز از اینکه بستنی قیفی را لیس بزنم لذت می برم!

هنوز از اینکه تا نصف شب فیلم ببینم احساس شعف می کنم!

هنوز وقتی میرم شهر بازی جیغ می کشم!

هنوز وقتی یه ماشین توپ و یا یه خانوم ...  می بینم میگم خوش به حال صاحب و شوهرش!!!

هنوز امریکا واسم مدینه فاضله است!

و این بود و است زندگی من!

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت توسط رها |

باغ وحش


تو گلوش‌ شکسته‌ فریاد ، خیلی‌ وقته‌ رفته‌ از یاد
 شیرِ باوقارِ جنگل‌ ، پُشت‌ِ میله‌های‌ فولاد
 روی‌ یالای‌ بلندش‌ ، سایه‌ی‌ مگس‌ نشسته‌
 نا نداره‌ که‌ بغرّه‌ شیرِ پُر غرورِ خسته‌
 خسته‌ از دوری‌ چشمه‌ ، خسته‌ از این‌ قفس‌ِ تنگ‌
 غربت‌ِ جنگل‌ُ ریخته‌ تو دوتا چشم‌ِ عسل‌ْ رنگ‌
 نمی‌دونه‌ چرا اینجا همه‌ میله‌ها بُلندن‌
 آدمای‌ پُر هیاهو به‌ سکوت‌ِ اون‌ می‌خندن‌
 
 شیرِ پیرِ باغ‌ وحش‌ِ شهر ما ،
 یه‌ ماهه‌ هیچی‌ نخورده‌ آدما !
 
 نعره‌ کن‌ ! شیرِ قشنگم‌ ! چرا بی‌ صدا نشستی‌ ؟
 نعره‌ سر کن‌ تا بدونن‌ که‌ هنوز تو زنده‌ هستی‌ !
 نکنه‌ غرورِ جنگل‌ تو دلت‌ نمونده‌ باشه‌ !
 نکنه‌ سکوت‌ِ اینجا صدات‌ُ سوزونده‌ باشه‌ !
 یادِ این‌ آدما بنداز که‌ تو اون‌ شیرِ بزرگی‌ !
 حریف‌ِ صد تا پلنگی‌ ، حریف‌ِ یه‌ گلّه‌ گرگی‌ !
 نعره‌ کن‌ ! شیرِ قشنگم‌ ! چرا بی‌ صدا نشستی‌ ؟
 حالا که‌ موقع‌ خواب‌ نیست‌ ، واسه‌ چی‌ چشمات‌ُ بستی‌ ؟
 
 شیرِ پیرِ باغ‌ وحش‌ِ شهر ما ،
 دیگه‌ دِق‌ کرده‌ وُ مُرده‌ آدما !

 

یغما گلرویی

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/23ساعت توسط رها |

اومدم كه بگم

هستم چون مي خواهم كه باشم.

ببخشيد نبودم خيلي كار داشتم خيلي به قول اون غر غرو (در نظرات منو برق گرفته)پروژه هام خيلي سنگين شده!

اين چندوقت خيلي ها را ناراحت كردم پسر عمم حمزه كه وسط كار ولش كردم(خداييش ديگه نمي تونستم ادامه بدم)و...... و مهمتر از همه خودم!

مي خوام كه همه من را ببخشن اما خودم نمي تونم خودم را ببخشم!

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت توسط رها |

اگر به خانه ي من آمدي"...برايم مداد بياور.....مداد سياه...مي خواهم روي چهره ام خط بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !

يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.....نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!

يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشت مي روم گويا!

يك  تيغ بده؛  موهايم را از ته بتراشم.... سرم هوايي بخورد... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !

نخ و سوزن  هم بده، براي زبانم مي خواهم ... بدوزمش به سق.....اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود......مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانسور كنم ! 

پودر رختشويي هم لازم دارم.....براي شستشوي مغزي....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند... تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت... مي داني كه؟ بايد واقع بين بود !

صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير......مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب ،  برچسب فاحشه مي زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!

يك كپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي كه خواهران و برادران ديني  به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم مي كنند !

تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم.... ترجيح  مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را  بخورم !

و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم  يك پلاكارد بخر.......به شكل گردنبند.....بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:

"من يك انسانم "..." من هنوز يك انسانم" ...." من هر روز يك انسانم من تا آخرهم انسان می مانم
انسان والا مقام محروم
+ نوشته شده در شنبه 1387/08/18ساعت توسط رها |

چی بگم از کجا بگم؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم
خرده هوشی
سر سوزن ذوقی
.
.
.
.و خدایی که همین نزدیکی هاست
و هوای من را خیلی دارد!
دمش گرم!!!!
.
.
.
.
خیلی چاکریم اوس کریم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت توسط رها |

براي دومين روز پي در پي بخش عمده اي از بازار اصفهان تعطيل و سوت و کور بود. عده اي از طلافروشان گفته اند تا دولت تکليف را روشن نکند آن ها مغازه هايشان را باز نخواهند کرد و در صورتي که اجباري باشد از اين شغل دست خواهند کشيد تا مسوولان مملکت را متوجه وضعيت نگران کننده خود کنند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت توسط رها |

وقتی که رفتی آسمان گریست.نه برای رفتن تو بلکه برای تنهایی من.

دوباره سلام!

هر چقدر خواستم که بلاگ نویسی را بذارم کنار نشد!

دلم واسه وبلاگم-درد دل کردن ها-....... و دلم واسه خودمم تنگ شده بود!

راستی حال بابام خوبه شکر خدا.از دعاهاتون ممنونم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/21ساعت توسط رها |

دیگه بسه اینم پست آخرم!
نوشتن و شعار دادن کافیست!
یه زمانی خودم را سرباز وطن می دونستم! اما سربازی که تویه زندگی خودش بمونه که سرباز نیست هست!!؟
این پست ها را می خواستم در آینده بنویسم اما دیگه صبرم تموم شد!

دیگه هیچ چیز واسم مهم نیست.
فقط......
مهم اینه که جوونیه من را قارون کشت.



خیلی زود بود اما......
اگرچه من به چشم تو کم ام قدیمی ام گم ام
آتش فشان عشقم و دریای پر تلاطمم!
................................................................................................
سفر نکن خورشیدکم ترک نکن مرا نرو
نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو
نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه.



حالم از  این مردها که خودم هم جز آنها هستم به هم می خورد.مردی که زن را فقط واسه خودش می خواد!
مگه مرد کیه؟
چرا زن را همیشه به چشم یه تیکه گوشت نگاه می کنه که قراره فقط اونا ارضا کنه!
از مرد بودنم بدم می اد!



حال بابام خوب نیست.

خواهش می کنم واسش دعا کنید.



حالم از این دنیا که این همه بدبختی توشه به هم می خوره!
خوشی فقط واسه یه سری آدمه فقط!
تو یکی از پست های قبلیم نوشته بودم که خدا عادل نیست!
الان هم همین را می گم.
ببینید..................................





واسه همیشه خداحافظ.
این سربازم مرد!
بازم یه سرباز به نفع دشمن شد.
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت توسط رها |


آقای بشار اسد امروزبه ایران می آید. در این مدت و پس از آن که سوریه احساس خطر جهانی کرد، رسما وارد مذاکرات با واسطه با اسرائیل شد ویکی دو روز پیش پایان مذاکرات اعلام شد و لبنان را به رسمیت دیپلماتیک شناخت و در کاخ الیزه مورد استقبال قرار گرفت و نه تنها پرونده ی مطرح خود را از روی میز خطرات جهانی جمع کرد بلکه به عنوان نماینده ی فرانسه و غرب برای نصیحت کردن ایرانی ها ماموریت سفر به تهران پیدا کرده است. سابقه ی روابط برادرانه با ایران، به سوریه امکان داده که از برگه ی ایران هم استفاده کند و در روزهای آغاز رابطه با اسرائیل، سفر قیمتی به ایران کند که هم ارتباطات جدید با اسرائیل را با استقبال گرم ایرانی ها در بین مردم جهان اسلام کمرنگ کند و هم در نقش واسطه ی غرب در صحنه ی ایران حاضر باشد. ما که بخیل نیستیم. سوریه خطرات و تهدیدات جهانی را برای کشورش مهم و تاثیر گذار می داند واز همه ی برگها حتی برگ رابطه با ایران بعد از آن همه پشیبانی سیاسی و اقتصادی ایرانی ها، برای تنظیم روابط با جهان استفاده می کند. درست بر عکس ما که معمولا وقتی سوریه دارای مشکل سیاسی جهانی می شده، از راه های مختلف به سوریه اعلام دوستی می کنیم تا مشکلات سیاسی بیشتری را استقبال کرده باشیم. البته تا وقتی تصمیم و اراده ای در دیپلماسی وجود نداشته باشد که مشکلات بین المللی را کم کنیم و از آنها استقبال نمائیم، چاره ای هم جز این نداریم که برگه ی معاملات دیگران بشویم. در هر حال امیدواریم به آقای بشار اسد خوش بگذرد.


به نقل از وب سایت محمد علی ابطحی(مشاور رییس جمهور سابق و آینده!)


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/13ساعت توسط رها |

سفیدی کاغذ بی دلیل نیست...
دلیلش با شما!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20ساعت توسط رها |

سلام خیلی وقته نیستم بازم سرم شلوغه!امتحانها نزدیکه و.... دنباله دلیلی بودم برای نوشتن و پیدایش کردم {خنده ممنوع}!

دهه فاطمیه تمام شد.اثر گریه ها بر روی روح ها ماند فقط!
تلویزیون شاهکار کرد از هر 60 دقیقه 45 دقیقه اش روضه و گریه و زاری بود!
سالگرد فوت آیت الله خمینی نزدیک است و تلویزیون آماده پوشش همه جانبه عذا و زاری است!
دهه فاطمیه دوم شروع میشود و باز گریه!
ماه رمضان می آید و شبهای قدر و باز ....!
محرم و صفر در راه است.آیا آماده اید برای گریه!
وفات پیغمبر چه تاریخی است؟ دلم تنگ شده برای گریه!
در یک کلمه :خنده ممنوع!
باور ندارید؟
1- بر خورد پلیس با کاروانهای عروسی!
2- برخورد پلیس با مهمانی هایی که باعث شادی است مثل عروسی ها!
3- تا حالا یه جشن باحال توسط این دولت و حکومت برگذار شده؟ همه اش عزا و زاری بوده!
4-برخورد پلیس با رنگهای زننده و باز که خانمها  ممکن است در تابستان بپوشند!
5-همه اش برخورد!
*ما همیشه معتقدیم که گریه آدم را سبک می کنه.این حرف درسته ولی تا یه حدی.بیشتر از اون دقیقا مثل مصرف کراک می مونه که حس می کنی بهش نیاز داری و وقتی مصرف می کنی باعث آرامشت میشه اما در اصل باعث پوسیدن تو از داخل می شه! گریه شاید آدم را آروم کنه ولی اثرات تخریبی شدیدی بر روی روح انسانها دارد.
*خنده بر هر درده بی درمان دواست!می دونید چرا؟چون به آدم امید میده! چون باعث میشه پر انرژی تر باشی.فقط کافیه امتحان کنید هر روز 5 دقیقه به هر چیز بی مورد بخندید بعد از 3 روز حس میکنی دنیا رنگی شده اونقدر ها هم که فکر می کنی سیا و کدر نیست!
*وقتی یه ملت شاد یاشن انتظاراتشون بالا میره  دنبال بهتر کردن میرن دنبال از بین بردن علت ناراحتی هاشون میرن و این یعنی زنگ خطر .
زنگ خطر برای کسانی که نمی خواهن از پیله ای که سالها پیش به دور خودشون پیچیدن بیرون بیان!
پس بهترین کار کسل کردن یه ملت است .نا امید کردنشان یعنی ادامه این خواب خرگوشی!
*اسلام کامل ترین دین خداست و  تمام کننده حجت خدا بر روی زمین مگه میشه که توی کامل ترین دین خدا اثری از خنده نباشه!مگه میشه این حجت آخر با گریه تموم بشه! از یه نفر که معتقد بود پرسیدم چرا این قدر گریه جواب داد:خنده خوبه ولی باعث میشه که از خدا غافل بشی ولی گریه بهتره چون تو را یاد خدا می اندازه!این دلیل دلیلی حکومتی است جوابی ابلهانه است فقط برای بقای  حکومت.  با صدای بلند می گویم دین بدون شادی را نمی خواهم! دینی که در آن هر کاری که باعث شادی می شود حرام است را نمی خواهم!!!!
من اسلام ناب محمد را می خواهم   که در آن شادی هم وجود داشت!
+ نوشته شده در جمعه 1387/03/10ساعت توسط رها |

.

در یک نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار :

 سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟ 

و کسی جوابی نداد چون ؛

 در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟

 در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟

 در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟ 

در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟ 

در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه ؟

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت توسط رها |

سلام یه چند وقتی هست که سر نمی زنم آخه سرم شلوغه و حوصله هم ندارم!

این شعر زیبا را جایی خوندم حیفم اومد نذارم!

------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

باز هم از چشمه لب های من

تشنه ای سیراب شد سیراب شد

باز هم در بستر اغوش من

رهرویی در خواب شد در خواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم دراو

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالب آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

 

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای ناآشنا

بگذر از من من ترا بیگانه ام

 

آه از این دل آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا کس به آوازش نخواند

 

 

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت توسط رها |

زمان به من آموخت که:
دست دادن به معنای رفاقت نیست.
بوسیدن قول ماندن نیست.
و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست.
چه زیبا آموخت این درس های تلخ را!!!
+ نوشته شده در شنبه 1387/01/10ساعت توسط رها |

مظهر عشق و نور و  سر مستی طبیعت
نماد توجه و علاقه اورمزد به زمین
نوروز همیشه جاوید و یادگار ایران باستان
بر شما مبارک
در سایه توجه اهورا مزدا سال خوب و خوشی را برای شما آرزومندم
برای من هم دعا کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت توسط رها |

 

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند.

"دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/16ساعت توسط رها |

سلام خیلی وقته که سر نزدم.آخه چیزی واسه نوشتن نداشتم از بس در مورد اوضاع سیاسی و اقتصادی نوشتم خسته شدم اخه همه خودشون درک می کنن این شرایط را!!!! درد دل من هم که همیشه تکراریه!!!!! ولی این بار می خوام از یه چیز جدید بگم!

این سوال توی ذهن اکثر جوونها وجود داره که باید رای بدیم یا نه؟

۱-اگه رای ندیم مخالفتمون را با این دولت و حکومت نشون دادیم!

۲-اگه رای بدیم شانس برگزینی افراد با صلاحیت تر را زیاد می کنیم!

خب شما کدوم گزینه را انتخاب می کنید؟

می خواهم این موضوع را روشن کنم.

در جامعه ما افرادی وجود دارند که همیشه و تحت هر شرایطی رای می دهند.این افراد اعم هستند از افراد پیر و بیسواد - موافقان در هر شرایط سنی-طرفداران در هر شراط سنی (امیدوارم که تفاوت موافق و طرفدار را بدانید). این افراد تقریبا ۳۰ تا ۴۰ درصد جامعه ما را تشکیل می دهند.اکثر قریب به اتفاق این افراد طرفدار و پیرو جناح سیاسی موسوم به اصولگرایان هستند (اصولگراها افرادی هستند که نظرات دینی و تعصبات دینی را ارجح به همه موارد اعم از سلیقه جامعه -حقوق بشر و..... می دانند رییس جمهور و مجلس این دوره از اصولگرایان هستند)

باقی افراد جامعه یا مخالف بوده که تقریبا ۵ تا ۱۰ درصد جامعه را تشکیل می دهندکه به هیچ عنوان در رای گیری ها شرکت نمی کنند و یا افرادی هستند که بر حسب مقتضیات زمان رای می دهند(مثل مجلس ششم- دوم خرداد ۱۳۷۶ و دوم خرداد ۱۳۸۰)این افراد همان دسته از جامعه هستند که سوال بالا برای اکثر آنها پیش می آید(و اکثر آنها طرفدار سیاست اصلاح طلبان هستند.اصلاح طلبان به جناح سیاسی در ایران اطلاق می شود که خود را پیرو خط امام دانسته. دین را بر حسب مقتضیات زمان می پذیرند .معتقد به حقوق بشر و ..... هستند)

پس تا الان نتیجه رای ۳۰ تا ۳۵ درصد جامعه  معلوم است و به حساب اصولگرایان ریخته شده.اگر از ۱۰ درصد مخالف چشم پوشی کنیم.و باقی جامعه را به پای صندوق های رای بکشانیم باز اصلاح طلبان پیروز این جدال هستند.

نتیجه رای ندادن آن ۵۰ تا ۵۵ درصد جامعه را هم اکنون شاهد هستیم.اوضاع اقتصادی نا مناسب به خاطر سیاست های اشتباه و سیاست خارجه بد بوسیله لحن نامناسب.اوضاع اجتماعی بسته به خاطر تعصبات بیجا و اشتباه در قرن ۲۱ .اوضاع سیاسی بسته و خفقان اور به خاطر این که خود را نماینده دین و خدا دانسته پس هر گونه انتقاد به معنای مخالفت با دین و خدا است!

حال بعضی مواردی جون رد صلاحیت ها و تقلب در انتخابات را بهانه قرار می دهند. در این که رد صلاحیت عملی اشتباه و وسیله ای نا مناسب جهت حذف رقیب است شکی در ان نیست اما باز کسانی تایید صلاحیت شده اند که شاید اصلاح طلب واقعی نباشند اما دیدگاههایی نزدیک به اصلاح طلبان دارند.که تعداد این گونه افراد در بین تایید صلاحیت شده ها کم نیست!پس با انتخابی درست باز می توان صحنه را به نفع اصلاح طلبان عوض کرد. در مورد تقلب در انتخابات باید این را بگویم که هیچ انتخاباتی در دنیا خالی از تقلب نیست اما میزان ان در ایران خیلی زیاد است که تنها راه مقابله با ان رای دادن است چون وقتی رای مردم به نفع جناحی زیاد باشد امکان تقلب به حداقل میزان خود میرسد فقط به دلیل حفظ امنیت داخلی همین و بس!

به امید انتخاباتی آگاهانه از مردم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/12ساعت توسط رها |

سلام امروز ۲۵ بهمن روز تولد منه(تبریک یادتون نره!)

ولی حیف آخه هیچکس یادش نیست.نه بابا و نه مامان.داداشامون را هم که ول کن!بابا و مامان که سرشون خیلی شلوغه اصلا فکر این چیزا نیستن.دوست و رفیقامون هم که ول معطلن!خب فقط می مونه خودم!!! منم می خوام خودمو خیلی تحویل بگیرم!

داوود جان عزیزم گلم خوشگلم نازم و...... تولدت مبارک!

راستی یادم رفت بگم الان ۲۲ سالم شده هوووووووووووووووووووووووووووووووووورا

 

آخه بیچاره خودش به خودش تبریک گفت!

راستی امروز ولنتاین هم هست .درسته که معتقدم ما ایرانیان باید روز ۲۹ بهمن را جشن بگیریم اما از قدیم گفتن هر گلی یه بویی میده!

من که امسال سرم بی کلاه بود امیدوارم که شما اینطور نبوده باشید!

این روز قشنگ را به همه دونفره ها تبریک میگم!

آهای عشاق روزتون مبارک!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت توسط رها |

 هیهات من ذله!

 هیهات من ذله!

                                      افسوس!

 هیهات من ذله.

افسوس می خورم فقط به حال خویش.             

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت توسط رها |

رفتن یه دوست همیشه سخته حتی اگه اون دوست یه دوست مجازی و وبلاگی باشه.ولی خب می خواد بره آخه میگه خسته شده شاید راست بگه ولی جای خالیش همیشه حس میشه .امیدوارم که سروش عزیز که یک همراه و هم هدف برای من بود بعد از مدتی که خستگی در کرد بازم بیاد و بنویسه!
به امید ان روز.
این پست آخر سروش نویسنده وبلاگ شاه فلسفه است.

ما هم رفتنی شدیم به همین سادگی


وبلاگ نیچه ، پادشاه فلسفه هم به روزهای آخرش رسید
نیچه عزیز می فرماید : در هر فرو شدنی خود خواسته ، فرا شدنی بزرگ در پیش خواهد بود . پس از دره ها نباید ترسید چرا که اگر دره ها نبودند وجود قله ها معنایی نداشت
بسیاری چه دیر می میرند و اندکی چه زود ! اما بهنگام بمیر ! آموزه است هنوز با طنینی نا آشنا
( چنین گفت زرتشت – درباره مرگ خود خواسته )
لطفا اسپیکر کامپیوترتان را روشن کنید آهنگی زیبا و پر مفهوم روی وبلاگ قرار دادم که برای همیشه روی آن باقی خواهد ماند فقط باید کمی تحمل کنید تا دانلود بشه

آخرین پست کمی طولانی است بدلیل اینکه شامل چند پستی است که قصد داشتم در آینده روی وبلاگم قرار دهم

--------------------------------------------------------------





















نیچه : ممکن است لو سالومه یک فرشته نفهم باشد ؟
ممکن است من یک الاغ نفهم باشم ؟

-----------------------------------------------------------
قضاوت با شما








آقایان این همه تفکر کردند ، مملکت رو هواست ، اگه تفکر نمی کردن چی میشد ؟



------------------------------------------------------------
در مملکتی که همه خود را می خارانند ، مریض کسی است که خود را نمی خاراند. ببخشید اگر امروز کمی بی ادبانه حرف می زنم اما می خواهم حقایقی را که یافته ام بیان کنم ، حقیقت سروش را . تنها دلخوشی ام خانواده ام و دوستانی است که دارم و انسانهای آزاده ای که گهگاه با آنها برخورد می کنم و شما خواننده عزیز وبلاگم . اما دیگر حالم از این مملکت بهم می خورد . از این موجوداتی که نام انسان را به دنبال خود به یدک می کشند . موقع بدبختی به یاد خدا می افتند و موقع سر خوشی ، وحشی و درنده می شوند. انسانهایی که معنی هیچ چیز را نمی فهمند نه ناموس و نه انسانیت .حرف مردانگی می زنند ، اما به دنبال نوامیس همدیگر هستند . وجودشان تنها از گردن به پایین است . نمی توانم اسم آنها را حیوان بگذارم چرا که احساس می کنم با این کار به حیوانات توهین خواهد شد . همان انسان نام برازنده ای برای آنهاست . از مذهبشان ، از دینداری شان ، از دلسوزی هایشان ، از به اصطلاح مردانگی کردن هایشان و از مراسم عروسی و عزاداری شان و .. حالم بهم می خورد. احساس مسخره بازی به من دست می دهد. خودشان را مسخره کرده اند
دوست دارم بالا بیاورم ، بر قله ها صعود کنم و فریاد بزنم حالم از شما بهم میخوره کثافت ها ، حرومی ها . شما مردمی هستید که حرف و عملتان متناقض است . مثل کرم توی هم می لولید که چه بشود ؟ کجا را می خواهید بگیرید ؟ شما نابودید. حالم از ناموس فروش ها بهم می خورد. دیگر حالم از انسانیت خودم هم بهم می خورد . دیگر نمی خواهم انسان باشم . دوست ندارم همنام شما ها باشم آخر این مملکت است ؟ حکومت فاسد ، مردم نادان گله ای که چوپان به هر جهتی بخواهد حرکتشان می دهد. مرد ها زن شده اند و زن ها مرد. همه در حال بازیگری هستند. حسادت و فریبکاری جای همه چیزتان را گرفته . اما شما دوستان عزیزم را به خداهایتان خواهم سپرد و صمیمانه آرزو می کنم همیشه شاد و موفق و پیروز باشید و روزی بتوانید خداهایتان را نابود سازید و خود بر کرسی خدایی بنشینید. امروز به تنهاییم خواهم گریخت با چشمانی گریان . اگر شما هم اشکی در چشمانتان حلقه زد از دور دستتان را می بوسم و خواهش می کنم اشکتان را به حقیقت هدیه دهید ، حقیقتِ سروش

------------------------------------------------------------
این آخرین باری است که می گریم
و دیگر نخواهم گریست
چرا که نمی خواهم فاصله ای حتی به ضخامت اشکی
ما بین چشمانم و تو باشد ای حقیقت

30 / 10 / 1386 سروش


و او هم رفت به همین سادگی به کنج خلوت تنهاییش رفت. و یک نفر از جمعیت ما کم شد حیف!
کاش از رفتن پشیمان بشه اخه خیلی حیف بود خیلی قشنگ می نوشت تازه بهش عادت کرده بودم  و بعد از وبلاگ خودم دومین وبلاگی بود که همیشه بهش سر میزدم خیلی حیف شد!
نمیدونم سروش این پست را می خونه یا نه؟اگه می خونه ازش عاجزانه می خوام که به نوشتن ادامه بده چون یه سرباز کمتر یعنی یه نیرو به نفع دشمن !! پس ادامه بده پسر ما هنوز باید بجنگیم !
برای دیدن وبلاگ قشنگ سروش عزیز در پیوند دوستان روی لینک دوستار نیچه کلیک کنید.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/03ساعت توسط رها |

 

آنچه منع می شود جاذبه پیدا می کند و آنچه انکار می شود به اشاره فرا می خواندمان !

تنها آگاهی به بازیهای ذهن است که که آزادمان میکند .

نفی و انکار  نفی و انکار نیست بر عکس فرا خواندن و ترغیب است .

ذهن همواره پیرامون آنچه که تحریم شده است می گردد  مانند زبان در دهان که همواره با جای خالی دندان کشیده شده بازی می کند.

پس همواره مراقب نفی و انکار  تضاد و سرکوب امیال باشید .

"اشو"

کاش عالیجنابان خاکستری پوش فقط اندکی به این گفته ها دقت می کردند و این قدر این جامعه فلج و بیمار را تحت فشار نمی گذاشتند تا از این چیزی که هست هم نحیف تر و سست بنیان تر شود.امام خمینی بارها در سخنانش خطاب به انقلابیون و حکومتی ها به این نکته اشاره کرد که:"از تندرو ها بپرهیزید و مسئولیت های سیاسی به آنها ندهید که آنها از منافقین برای این انقلاب خطرناکترند" اما حال فقط به تندرو ها مسئولیت داده می شود و این هم دلیلش این است که هنوز بعد از 30 سال شورای نگهبانی وجود دارد که مبادا منافقان و دست نشانده های بیگانه و غرب زده ها راهی به دولت و حکومت پیدا کرده و مردم را نسبت به دولت و حکومت بدبین کنند غافل از اینکه خود با تندروی هایشان تیشه به ریشه این انقلاب میزنند و تقصیر را گردن اطرافیان می اندازند.

به فردا ها امید دارم  چون هر قدر شب تاریک تر و سردتر و خوف آورتر باشد طلوع خورشید گرمتر و زیبایی اش بیشتر به چشم می آید . به امید طلوعی زیبا و دل انگیز.

انتخابات مجلس ملی در راه است طلوع خورشید را می توان  سریعتر انتظار کشید در صورتی که با رای هایمان خواسته هایمان را بیان کنیم .

دوستان نتیجه رای ندادن هایمان را بعد از 2 سال نظاره گر هستیم پس دیگر این اشتباه را تکرار نکنیم!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت توسط رها |