تبليغاتX
آزاد اندیش پارس

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش  در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛  عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد  سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت توسط رها |

خدایا کفر نمی‌گویم، ،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
+ نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت توسط رها |

خیابان ها شلوغ است.شهر امن نیست!همه جا افراد نیروی انتظامی با سلاح های مخصوص اختشاش!

همه حا بحث درگیری است.بحث چماق به دست ها!بحث کتک خوردن هاست!

نمی دانم اما چرا اما شخصا با این گونه رفتار ها موافق نیستم!با تظاهرات.با شیشه شکستن ها.با اینگونه برخوردهای پلیس و.....

مقام معظم رهبری گفتند:روز بعد از انتخابات باید روز صبر و مدارا باشد.اما کو گوش شنوا؟!!!

تمام این نا امنی ها تمام این برخورد ها و.... تقصیر وزارت کشور است.اگر راهپیمایی آرامی می شود چرا برخورد!اگر مردم معترض هستند چرا آنها را به خار و خاشاک تشبیه می کنید؟!!!چرا آنها را طرفداران یک تیم شکست خورده تشبیه می کنید آقای رئیس جمهور!؟این از اصول دموکراسی نیست!

برای کشته شدگان این روزها از خداوند طلب آمرزش می کنم.

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت توسط رها |

حس سنگینی است.دلیلش را نمی دانم اما هر چه هست ناشی از عوامل اطرافم است.

از این فضای انتخابات! از این مردم که هر چه ۴ سال فریاد کشیدیم که : راه را اشتباه می روید.هر چه من و امثال من نعره زدیم که: نباشید  جز حزب باد!  هر چه گفتیم که:آرمانتان را بشناسید و این قدر سریع گذشته را فراموش نکنید!فایده نداشت که نداشت. حال این جو درست شده است که همه می پرسند: راست می گویی!!!؟و برای حمایت از یک نامزد خیابان را بند می آورند!می رقصند به چه دلیل نمی دانم؟! نامزد هایی که هر روز حرف هایی در مورد هم می زنند و فردا دیگری دفاعیه ای می خواند!همین مردمی که این طور از نامزدهایشان حمایت می کنند ۴ سال دیگه همان نامزد که رای آورده را نفی می کنند(کاری که با سید محمد خاتمی کردند).

از خانواده ام که هنوز این حق را به خود می دهند که به جای من تصمیم بگیرند.چقدر جالب است که هنوز من را به رسمیت نمی شناسند! و دلیلش را خود نمی دانم.هنوز من را آنقدر پخته نمی دانند که بگذارند در بعضی ضمینه ها من محوریت داشته باشم نه آنها.

از خودم که هنوز بر سر دو راهی ام.بر سر دوراهی که یک سویش پیشرفت و موفقیت است با ۱ سال عقب ماندن از زندگی و به قیمت گذشتن و رفتن.گذشتن از آرزوها و جوانی کردن ها.گذشتن از زندگی که الان می خواهم و نه ۱۰ سال دیگر. و سوی دیگر زندگی رنگی که الان می خواهم اما بدون موفقیتی چشمگیر و شاید هم موفقیتی در کار باشد بر حسب شانس و رویداد اما قطعی نیست.جوانی خواهم کرد راه دیگران را میروم دنباله روی می کنم که از این روش متنفرم من راه خود را می خواهم.می خواهم پیشتاز باشم در طلایه سپاه و نه پیاده نظام سپاه!این خواسته در راه اول است.چقدر سخت است این انتخاب.

سپاس خدایی را که جرات را ارزانی کرد به وجودم و تفکر و تامل را هدیه داد.


۱-عاشق رنگ سبزم!

۲-دوست جدیدم را با sms دادن گیج کردم.فکر کنم از sms بازی خوشش نمیاد!

۳-زود تر از باقی می گم: خاتمی به اصفهان خوش آمدی!

۴-خوندن کتاب قلعه حیوانات را به همه توصیه می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19ساعت توسط رها |

من ،

تابِ خدا بودن ِ خود را نداشـتم؟

روزیکه درمن، عشق پیداشد

نمیتوانستم باورکنم که سرچـشمه عشقـم

 

روزی که ، آزادانه خواستم ،

باورنمیکردم که  میتوانم آزادانه بخواهم

 

روزیکه حقیقتی عالی درمن ، پدیدارشد

به آن شک ورزیدم

 

روزیکه معیار،  برای نیک وبد گذاشتم

منکر  «ِ اندازه بودن ِ خود » شدم

 

روزیکه بزرگی خود را دیدم

گفتم که :  خود ، چه  بازیگر خوبیست

 

روزیکه  نقش جهان را آفریدم

به  مخلوقیت خود ، ایمان آوردم

 

روزی که جشن خوشبختی خودرا گرفتم

گفتم : فقط خدا میتواند خوشـبخت باشد

 

روزی که  به دانائی رسیدم

نشان دادم که دانائی من ، فقط نادانیست

 

روزی که همدرد دیگری شدم

گفتم که من سنگدلم ، که همدردی را نمیشناسد

 

من، هرچه زیبائی ، بزرگی ، نیکی بود

از « خود »  ، بیرون ریختم

 

من ، خودم را با شادی ، ازخودم راندم

و همه چیزها ، که گرداگرد من بودند

آن بزرگی و زیبائی و نیکی را ربودند

وازآن ِ خود ساختند

وهمه چیزها درجهان من ، خدا شد

خودم ، در خـدایـم ، تبعید شد

 

من ، خدائیهای خود را نمیتوانستم تاب بیاورم

و هنوز، شرم ازخدابودن خود ، دارم

ودوست میدارم که همه را، غیرازخود، خدا سازم

تا از بـزرگیها و زیبائیها و نیکیهایم ،

شرمگین نشوم

من ازخوب بودن ، زیبا بودن ، بزرگ بودن خود

شـرم دارم

ولی هنگامیکه در خدایم ،  مینگـرم

نمیدانم چرا از خدا یم نیز ، شرمگینم

نگاه به چهره او ،

مرا به یاد بزرگیها وزیبائیها و نیکی هایم میاندازد

که بسیاربا آنها آشنایم

آنها ، ازخودِ نفرین ساخته ام، سرچشمه میگیرند

که ازخـود ، مـیـپـوشـانـم

و هرروز ، ازخود ، با نفرت ، بیرون میرانم

و هرروزآنهارا به آسمان، تبعید میکنم

واین خـودِ تـبـعـیـدیـم ،

خدائی فرازپایه شده است

 که برمن ، حکم میراند

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت توسط رها |

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه که بودم،

در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.

پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام.

...

يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!

آب، آيئنه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!

با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.

باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!

حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!

...

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم.

پای در دامن اندوه کشيدم.

نگسستم، نرميدم...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!

نه کنی از آن کوچه گذر هم!...

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

فریدون مشیری

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت توسط رها |

امان از کمبود وقت!

امان از انتخابات که خیلی سرم را شلوغ کرده!

امان از دست این دانشگاه که دوباره امتحاناش نزدیکه!

امان از دست این رسانه ملی که همش دروغ میگه!

.

.

.

امان از دست خودم که نمی تونم بی تفاوت از کنار قضایای اطرافم بگذرم!


۱-حدود ۳-۲ روز پیش یه دوست جدید پیدا کردم که دوست دارم همیشه خنده را رو لبهاش ببینم.

۲-فقط میر حسین موسوی

۳-از این به بعد زود به زود به روز می کنم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت توسط رها |