سلام یه چند وقتی هست که سر نمی زنم آخه سرم شلوغه و حوصله هم ندارم!
این شعر زیبا را جایی خوندم حیفم اومد نذارم!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لب های من
تشنه ای سیراب شد سیراب شد
باز هم در بستر اغوش من
رهرویی در خواب شد در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم دراو
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد زمن
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالب آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای ناآشنا
بگذر از من من ترا بیگانه ام
آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند
فروغ فرخ زاد