تو گلوش شکسته فریاد ، خیلی وقته رفته از یاد
شیرِ باوقارِ جنگل ، پُشتِ میلههای فولاد
روی یالای بلندش ، سایهی مگس نشسته
نا نداره که بغرّه شیرِ پُر غرورِ خسته
خسته از دوری چشمه ، خسته از این قفسِ تنگ
غربتِ جنگلُ ریخته تو دوتا چشمِ عسلْ رنگ
نمیدونه چرا اینجا همه میلهها بُلندن
آدمای پُر هیاهو به سکوتِ اون میخندن
شیرِ پیرِ باغ وحشِ شهر ما ،
یه ماهه هیچی نخورده آدما !
نعره کن ! شیرِ قشنگم ! چرا بی صدا نشستی ؟
نعره سر کن تا بدونن که هنوز تو زنده هستی !
نکنه غرورِ جنگل تو دلت نمونده باشه !
نکنه سکوتِ اینجا صداتُ سوزونده باشه !
یادِ این آدما بنداز که تو اون شیرِ بزرگی !
حریفِ صد تا پلنگی ، حریفِ یه گلّه گرگی !
نعره کن ! شیرِ قشنگم ! چرا بی صدا نشستی ؟
حالا که موقع خواب نیست ، واسه چی چشماتُ بستی ؟
شیرِ پیرِ باغ وحشِ شهر ما ،
دیگه دِق کرده وُ مُرده آدما !
یغما گلرویی