تبليغاتX
آزاد اندیش پارس - من و خدا!

من ،

تابِ خدا بودن ِ خود را نداشـتم؟

روزیکه درمن، عشق پیداشد

نمیتوانستم باورکنم که سرچـشمه عشقـم

 

روزی که ، آزادانه خواستم ،

باورنمیکردم که  میتوانم آزادانه بخواهم

 

روزیکه حقیقتی عالی درمن ، پدیدارشد

به آن شک ورزیدم

 

روزیکه معیار،  برای نیک وبد گذاشتم

منکر  «ِ اندازه بودن ِ خود » شدم

 

روزیکه بزرگی خود را دیدم

گفتم که :  خود ، چه  بازیگر خوبیست

 

روزیکه  نقش جهان را آفریدم

به  مخلوقیت خود ، ایمان آوردم

 

روزی که جشن خوشبختی خودرا گرفتم

گفتم : فقط خدا میتواند خوشـبخت باشد

 

روزی که  به دانائی رسیدم

نشان دادم که دانائی من ، فقط نادانیست

 

روزی که همدرد دیگری شدم

گفتم که من سنگدلم ، که همدردی را نمیشناسد

 

من، هرچه زیبائی ، بزرگی ، نیکی بود

از « خود »  ، بیرون ریختم

 

من ، خودم را با شادی ، ازخودم راندم

و همه چیزها ، که گرداگرد من بودند

آن بزرگی و زیبائی و نیکی را ربودند

وازآن ِ خود ساختند

وهمه چیزها درجهان من ، خدا شد

خودم ، در خـدایـم ، تبعید شد

 

من ، خدائیهای خود را نمیتوانستم تاب بیاورم

و هنوز، شرم ازخدابودن خود ، دارم

ودوست میدارم که همه را، غیرازخود، خدا سازم

تا از بـزرگیها و زیبائیها و نیکیهایم ،

شرمگین نشوم

من ازخوب بودن ، زیبا بودن ، بزرگ بودن خود

شـرم دارم

ولی هنگامیکه در خدایم ،  مینگـرم

نمیدانم چرا از خدا یم نیز ، شرمگینم

نگاه به چهره او ،

مرا به یاد بزرگیها وزیبائیها و نیکی هایم میاندازد

که بسیاربا آنها آشنایم

آنها ، ازخودِ نفرین ساخته ام، سرچشمه میگیرند

که ازخـود ، مـیـپـوشـانـم

و هرروز ، ازخود ، با نفرت ، بیرون میرانم

و هرروزآنهارا به آسمان، تبعید میکنم

واین خـودِ تـبـعـیـدیـم ،

خدائی فرازپایه شده است

 که برمن ، حکم میراند

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت توسط رها |